تبلیغات
حدیث دل - مطالب فضل الله عالی پور

حدیث دل

در این ایام حزن یاد از مدینه کردنش زیباست 
همان شهری که درد و داغ در هر گوشه اش پیداست 
همان شهری که بودش شهر پیغمبر 
محل هجرت خیر البشر از یک جهان بهتر 
همان شهری که انصار و مهاجر جایگاهی بود 
برای دین پیغمبر پناه و پایگاهی بود 
همان شهری که زهرا  را پدر ام ابیها بود 
نبی دستش بدستان علی نایب و مولا بود 
همان شهری که بعد از رحلت آن ماه نورانی 
 رها شد عالمی افتاد  در مرداب حیرانی
همان شهری که یک زن را به جرم با ولی بودن 
شکستند دست و بازویش بجرم با علی بودن 
کجا رسم است پهلوی زنی از جور بشکستن 
در و مسمار و جان نازنینی را بپیوستن 
که بود این زن که دشمن ز او هراسان بود 
ز اشک و ناله هایش زار و حیران بود 
مگر شمشیر در کف داشت ؟ یا سر باز در صف داشت ؟
چه کرد این زن که هر دم ترس در دلهایشان می کاشت 
وصیت کرد ای مردم هر آنکس دل به ما دارد 
 بیازارد مرا هرکس که زهرایم بیازارد 
عجب شیطان موفق شد و این جُّهال بر پا کرد 
خباثت های بت مسلک درونشان هویدا کرد 
همانانی که اندر خونشان حب ریاست بود 
ستم بر دخت پیغمبر و غصب منبرش بسیار راحت بود 






+نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت10:10 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



با صداقت دوستی کردن صفا دارد بیا


درد هجران با وجود تو دوا دارد بیا

مهر ها با چشم در دل می نشیند ای عزیز
 
خرج کن گنج محبت . هر چه . جا دارد بیا

ما برای مهرورزی ها بدنیا آمدیم 

همنشینی همدلی با هم  صفا دارد بیا 

گر که خواهی زندگی را شور و عشق و عافیت
 
جملگی با مهر ورزیها بقا دارد بیا 

زندگی آرا به گلهای امید وانگه ببین

چه گوارا خوش هوایی این فضا دارد بیا

ای مهاجر هم خود آموز هم به خوشرویان بگو
 
وصل کردن اجرها پیش خدا دارد بیا 

+نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390 ساعت07:45 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



پرورش راه است و علم است  راهوار

می رسد منزل به این دو رهگذار 
هر کجا این دو مهم همسو شدند 
بوستان پر از گل خوش بو شدند 
علم سرعت می دهد بر کارها 
رونقی افزون دهد بازارها 
علم آموزی ره به ساختن 
خوش به صیقل سازیش پرداختن 
زیرکی کردن به هر آداب بود 
راه بگشودن اگر در آب بود 
هرگره با علم می باید گشود 
علم مفتاحی است بازار رکود 
علم شمعی پیشروی رهنماست 
ره روی باید که با ره آشناست
ره شناسی بایدت آموختن 
بعد از آن شمع رهی افروختن
علم تنها راه انسان ساز نیست
علم تنها منشاء پرواز نیست 
گفت ایزد در کتاب جاودان 
با یُزّکیهِم یُعّلِم هم بدان 
با یُزّکیهِم بیا آدم بشو 
با چراغ علم به هرمقصد برو 
علم با اخلاق رشد است و وقار 
علم بی اخلاق جهل آشکار 
علم اگر آموختی انسان پست 
همچو شمشیری است دردستان مست
هرکه علم را با ادب آموختی 
توشه هر دو سرا اندوختی
ای مهاجر بادت این آویز گوش 
بهر کسب هردو گوهر رو بکوش 
درس آموز از کتاب بی نظیر 
کی بود اعمی به مانند بصیر 


+نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390 ساعت02:16 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



 

ای رخت زیباتر از زیبایی گلها بسیج                 

 همت والای تو چون همت دریا بسیج

دوستان دین ومیهن را تو نورورحمتی           

در هراسند دشمنان از نام تو هر جا بسیج

باغ وبستان غنچه را با نام تو وا می کنند       

   تا جهانی پر شود از غنچه ها فردا بسیج

چون بصیرت ساختی ره توشه ات درراه دین                   

نیست در دنیا ی پرغوغا تو را همتا بسیج

با شعارراه قدس از کر بلا می گذرد              

  می رود از کربلا تا مسجد الاقصی بسیج

درمصاف عبدود ها چون علی درخیبری      

    شعله دشمن شکاری شیر بی پروا بسیج

جنگ احزابی اگربرپا کنند فتنه گران          

    خارونادم می نمایی جمله اعدا بسیج

یاد دارد دشمنت در عرصه پیکارها                  

  ساختی دنیایشان پر آتش وغوغا بسیج

با دعای شاهدان عرصه خون و قیام               

    بیرق عزت نموده هر کجا بر پا بسیج

نیست آسیبی تورا از کید هر فتانه ای           

   تحت فرمانی و اندر طاعت مولا بسیج

فاتح فتح المبینی نامدار خیبری                    

    ثبت شد در بدر نامت دفتر آقا بسیج

+نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت10:09 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



چه شد که کمند دلم تو را گرفت 
عجب دلم درسینه ی تو جا گرفت
چه کرد چشم آتشین تو با دلم
که شراره اش وجود مرا گرفت 
فارغ الاکناف دلم آرمیده بود
هر چه بود با عشوه های تو پا گرفت
بنازم کمان و نشان دلبرم 
به اشارتی غزال تیز پا گرفت
کاشتی مهر و محبت خویش در دلم 
ریشه مهر تو جان را فرا گرفت
مهاجر که مست صهبای جام توست
ز فایض روی تو ارتقاء گرفت 


+نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت07:58 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



ای غنچه شکفته زیبای نو بهار

زیبا خصال تو از خصال گردگار
ار نمی آفریدت خدای انیس مرد
مردی نبود که نهد بنای روزگار
به حلاوت عسلی و جذاب هر دلی 
لطیفی چون زلال آب چشمه سار
تو معلمی و باغبان گلهای زندگی
تو ریحان خانه ای نه مرد کار زار 
چرا صدف را خانه در دانه کرده اند 
زیرا کمین نشسته اند هزار دزد نابکار
تو چون غزال دشت پاک عفتی 
در پی شکار تو اند چشمان بی شمار 
بپوش با حجاب وجود گران خویش
ننما گوهر شریف وجودت آشکار 
تو مادری و از تبار زنان تاریخی
دخت نبی . فاطمه (س)را الگوی خویش دار
با اهل دین نشین و محاورت نما 
کی تو را است هرناکسی رفیق و همقرار
حجاب حصار نیست نماد عفاف تو است 
مثال باغبان است و باغ نار
تو وسیله جنگ نرم و تهاجم دشمنی 
ریحان زندگی بترس از عذاب النار
مهاجر تو گفته ای که با چراغ باید رفت 
اگر بی چراغ رفت و اوفتاد غم مدار 


+نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1390 ساعت02:58 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



هر آنکس لایق است این مه که مهمان خدا باشد 

ازاین بازار شیطانی در این مه او رها باشد 
دراین شبها که گسترده است نور ایزدی برفرش   
خوش از آن دل که با نور خدایی آشنا باشد 
مه قرآن . مه ایمان . بهار عاشقان آمد 
بیا و خوشه ای بر چین که از باغ خدا باشد 
نوای صوت قرآنش  بهار روح انسان است 
در این مه آن تجلی شد که با او هم نوا باشد 
بیا جان را جلا بخشیم  نوا بر بی نوا بخشیم 
گدای با بصیرت بین که نزدش عز  و  جا باشد 
رمضان ماه قرآن شد هُدای اهل ایمان شد
 بیا بنشین در این کشتی خدایش ناخدا باشد 
بیا تا با خدا باشیم ز غیر از او  جدا باشیم 
به هوشیاری طریقی جو طریق اولیاء باشد
شب قدری است در این مه که قدر ش اولیا ء دانند 
بگیرد فیض زین  شب او که از اهل ولا باشد 
زشوقش دل به دریا کن  بیا جان را مصفا کن 
زمین تا مطلع الفجرش پر از پیک صبا باشد 
مهاجر با توام ره جو  تو هم دردت به مولا  گو 
که مولایت به هر دردی طبیب و هم دوا باشد 



+نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1390 ساعت10:57 ق.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



ای که وجود عرش و فرش ز نام محّمد ( ص )
ای که مستی رندان عشق ز جام محّمد ( ص )
خورشید جهان شمول حقیقت طلوع نکرد 
ننمود رخ ز افق جز به پیام محّمد  ( ص )
سوره علق اولین کلام حق بهانه شد 
تا خدا شود درون غار همکلام محّمد  ( ص )
طاق کسری شکست و بتان سرنگون شدند 
آشفته خواب شدند کاهنان ز قیام محّمد  ( ص )
جن و انس و ملک ز ورای طبیعت آمدند 
تا بگیرند درس بندگی ز کلام محّمد  ( ص )
ای که امروز ز پرتو نورش غرق رحمتی 
صد سلام و درود فرست بر محّمد و ال محّمد  ( ص )

+نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر 1390 ساعت04:08 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



نیست ما را خبری منزل و ماوات کجاست
دل ما بی خبر از روی دل آسات چراست 
نه کلامی بفرستی نه پیامی بدهی
نه به این تشنه ی ره مانده تو جامی بدهی
روز و شب چشم براهم که پیامت برسد 
شرح حالی ز گل روی گرامت برسد
تو که شرح دل ما دیده ای و می دانی 
به کلامی برهان زین غم و زین حیرانی
هرگز آن مهر دل انگیز تو از دل نرود
خاطرات رخ مهروت زمنزل نرود
خاطرات خوش تو زینت دل دفتر ماست
ماه روی تو مصورهمه در منظر ماست 
تا مهاجر دل و جان را همه در بند تو دید
در میان همه مهروی بتان جز تو ندید 



+نوشته شده در جمعه 3 تیر 1390 ساعت10:46 ق.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



آری چه زیباست سخن از بنای محبت
 
نیست در جهان گوهری هم بهای محبت
 
از بنای خلقت جهان تا جهان باشد 

چه جانها که شد و شود فدای محبت
 
نباد چشم و دلی که از بنی بشر باشد
 
در این حیات سرا  رهای محبت 

محبت سفینه است و عشق بادبان 

خوش آنکسی که بَوَد  ناخدای محبت
 
گر بپای تو ریزند جهانی ز سیم و زر 

نی ارزد به لحظه ای ز صفای محبت 

مهاجر تو هم طریق محبت اختیار کن 

 زیرا که خالق هستی است خدای محبت 

+نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد 1390 ساعت08:55 ق.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



روزی که فاطمه(س) در مصیبت بابا شد
روزی که شورای سقیفه بر پاشد
روزی که رهبری دین به آرا شد 
روزی که علی (ع)خانه نشین وتنهاشد 
روز مصیبت عظمای ولایت بود        آن روز محنت علی (ع) بی نهایت بود 

روزی که میخ درو پهلوی فاطمه (س)بهم پیوست 
روزی که آینه تمام نمای نبی بشکست 
روزی که فاطمه (س)دیده ازجهان می بست
 روزی که ازظلمت جهان می رست 
روز مصیبت عظمای ولایت بود        آن روز محنت علی (ع) بی نهایت بود

روزی که علی (ع)سر به چاه سخن می گفت 
 از قوم جاهل وبی وفا سخن می گفت 
روزی که فاطمه (س)ز ضرب معاندین افتاد 
روزی که بهترین زنان زمین جان داد 
 روز مصیبت عظمای ولایت بود       آن روز محنت علی (ع) بی نهایت بود 

فاطمه (س)سیدۀ نساء عالم بود
بلکه او بی بی دو عالم بود 
نوید وجود او از زمان آدم بود 
او وارث اوصاف نبی خاتم بود 
او ذوب در نبوت و ولایت بود            زین رو محنت علی(ع) بی نهایت بود  





 
 

+نوشته شده در شنبه 27 فروردین 1390 ساعت08:18 ق.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



ای رهگذر که زخاک ما گذری دمی ببین


زکیش محبت کمی به نزد ما نشین

روزی ما نیز چون شما بر زمین بدیم 

 کنون ببین که منزلگه ماست در زمین 

قدر خود شناس تا زنده ای عزیزمن 

چه توانگری چه گدا عاقبت همین 

متاز اسب غرور را تاملی نما 

که کمین نشته اجل به سنگر کمین 

خوب نشین و خوب نشان درخت عمر

بَرِاین درخت بَری روز آخرین

عاقبت اندیش باش به آنچه اندیشی

نیک بخوان و نیک بمان و نیک بر گزین

هر روز دفتر عمر خود را مرور کن 

خویش را مواخذه کن چرا کرده ای چنین 

نماز بپای دار و خوبش احترام کن

 که رفیق و چراغ است و سوال اولین 

عنان نفس را رها نکن زینهار 

کین اسب چموش تو را زند به زمین 

ما را ببین و پند گیر گر که عاقلی 

مفروش به اندک متاع عمر نازنین 

این سنگ که اکنون روبری توست عزیز من 

سنگ عبرتی است از برای عارفین  

هشدارکه اینجا حساب است ولا عمل 

مکتوب جان نما پند این خاک نشین 

ببند بار خویش مهاجر کمی تعجیل 

که تو را ره دراز است برهنه مسکین 
  

+نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390 ساعت08:35 ق.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



نشود که دل ستانم

 
       زتو آرامش جانم 

            نشود که بی تو باشم 

                     گل من آب روانم 

                             نروی گهی زیادم
 
                                     تو حبیب خوش جمالم 
همه جا ذکر تو بودم 

        همه در فکر تو بودم 

               همه جا راز دلم را 

                      به تو می نمودم
 
                             که تو از راه محبت 

                                        بدهی وقت وصالم 
نشود شبی به پایان
 
        که تو نزد من نباشی 

                نشود به هر نمازی 

                        که تو ذکر من نباشی
 
                                نشود که دل ستانم 

                                        زتو خورشید کمالم 
به سفر یاد تو کردم
 
       به خطر نام تو بردم 

               همه را رها نمودم
 
                        دلمو با تو سپردم 

                               تو طلوعم تو غروبم 

                                       تو جنوبم تو شمالم 
همه اوصاف جهان را 

         همه ی کون و مکان را 

                    همه هفت آسمان را 

                               ندهم به تار مویی
 
                                         زتو یار مه مثالم 

+نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند 1389 ساعت07:33 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |




+نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند 1389 ساعت09:39 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |



زن که گویند دلربای زندگی است
بهر هرکس آشنای زندگی است
هر که او را نیست در منزل غمین
کو مرا دولت سرای زندگی است
می کند بسیار کوشش نوجوان 
گویدش جهدم برای زندگی است
گو یدش یارب بده ما را زنی
کو برای ما صفای زند گی است
می کنم دار و ندارم وقف زن
چونکه او فرمانروای زندگی است
می شنیدم شب نشینیها قدیم
 مرد سلطان . زن برای زندگی است
او پزد ، شُورد و  فرزندان بزاد
عاملی بهر بقای زندگی است
در قدیما هر چه گفتند گذشت
قصه بود و ماجرای زندگی است
گفت ایزد در کتاب بی نظیر
کو انیس و اعتلای زندگی است
شد به دنیا نیمِ دینت در امان
با انیسی کو جلای زندگی است
گل اگر در گلسِتان نشو نماست
همدم و شهد وفای زندگی است
از گلستان گر بگیری غنچه ای 
مو نس و یار و رجای زندگی است
کن حذر از سبزه های مزبله
با جمالش او بلای زندگی است
نیست جز تقوا ملاک مرد و زن
این سخن گفتِ خدای زندگی است
شوخی :
راستی گر او شدی فرمانروا
این جهان دیگر فضای زندگی است ؟



+نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 ساعت05:28 ب.ظ توسط فضل الله عالی پور | کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد نظرات |